پروانه وار
26/5/1387 :: 7:21 عصر
نگاهت ميکنم ،
برايت ميگريم ،
صدايت ميکنم
يا مهدي
انگاه که با ارزوي امدنت به سقف نيلي زمين مينگرم نگاه چشمان منتظرم را ببين ،
انگاه که براي شنيدن تک تک قدمهايت لحظه شماري ميکنم صداي محزون قلب بي قرارم را بشنو. انگاه که وجودم مملو از نفس هايي است که هر دم به اميد بوي تو در سينه ام به جريان ميافتد بگذار اندکي عطر گرد و غبار قدمهاي تو به انان روح زندگي بخشد.
بگذار بگويم بگذار بگويم يا مهدي در کوي تو به انتظار نشسته ام تاکه روزي نسيم ازادي را براي قلب محزونم به ارمغان بياوري ،تا که روزي که با برق تيغ پر التهابت بنيان شب را به لرزه در اوري ،منتظرم تا روزي تو بيايي و جويبار حسرت را از چشمان تک غنچه هاي ازادي بزدايي.
تا که روزي که بيايي و دگر ان روز پروانه پر و بالش سوخته نباشد.


28/4/1387 :: 12:32 صبح
چشم هايم خسته اما از خواب رها،
شب خيال آلود و هوا تشنه وسوسه ها،
منِ دل نازک اندر دل شب رقص پيچ پيچان نسيم را مينگرم
پر کند شامه من رقص عطر ترنج رها در باد
رو به حياط نشسته ام ،چشم به فانوس ترين گردي شب ،
من ، حياط ،آسمان و خيال بهار روياهايم ،
همه مهمان دليم ،
و دل از سفره پرورده ذوقش به ما مي بخشد
واژه هايي که در اين صفحه آغشته به شيداييست ،
واژه هايي همه پروانه صفت ،
صورتي وار، مشحون به هواي الفت
دل، احساسم را به شوق وادارد ،
آرام برميخيزم .
شوق من دليل لبخند ثانيه هاست ،
قلمم را برميدارم،تا با واژه هايي از جنس وصال،
شعر شور انگيز تو را طرح کنم

7/4/1387 :: 5:36 عصر
کاش دلم اسير تنهايي ها نبود
بي کس نبودم و فردا برايم بي معنا نبود
چشم در خيال داشتم و به شکر خواب
چشم نازم را خبر از شب زنده داري از بهر بي وفا نبود
مسخ نبودم به نفرين زمانه ،اجل ارزويم نبود
ارزوهاي صورتي ام را رنج درماندگي ها نبود
سخت نبود برايم رهايي ز غمکده
دلم زنداني چشمان بي مهر فريبا نبود
کي ميرسد ان روزهاي نارنجي ،کجاست
که مرا چاره گذر از شهر نا مردهانبود
16/3/1387 :: 8:36 صبح

30/2/1387 :: 2:33 عصر
قطره اشک من افتاد به روي تن موج
موج به خود گفت که اين چيست که افتاده ز اوج؟
با سوالي پر از احساس ،پر از سوزش اشک
جستجو کرد چشمه زيباي آغشته به اين گوهر گرم
ديد آشفته پريشان شده پروانه خوش رنگ وفا،
آن جگر گوشه عشق ،ناجي شمع،يار رويايي گل،
بي رمق افتاده بر صخره سرد،
مي نالد از اين روزگار صد رنگ پر از جور و جفا
موج پرسيد؟
اي که جنست همه از طراحي خوش ذوق خدا
رنگ تو ذره ذره،خود به خود، از هم جدا،
چيست که دزديه خنده مستانه ز لبت ،
زخم زده ،انداخته تو را کنج اين صخره دژخيم بلا،که من از خشم مي تازم،
مشت ميزنم بر اندام او هر لحظه و ماه ؟
نيست تو را شوق پرواز گرداگرد شمع فروزان ،
آن معشوقه ديرين وطنت؟
گفتمش چه بگويم که همين واژه هم از رنگ به سويم آيد،
لحظه ها نيش بد انديش به رونق دارند،
آن شمع که معشوقه ديرين حياتم بود ،
آتشم زد ،نگفت اين همان طراحي خوش ذوق خداست .
موج مواج شکست مشت خشم انگيزش بر سرسنگ.

18/2/1387 :: 11:38 صبح
نفس هايم پر از ماتم ، حضورم سخت تر از مرگ است
نواي لبـــخند بي واژه مـــثال پايـــــــيز ، بي برگ است
گل عشقم سخت پژمرده ،دگر هرگز نمي رويد
در آغوش دل سردم کسي اميد نمي گويد
براي اين قلب افسرده کسي شمعش نمي سوزد
کسي حتي به روي من نگاه از کينه نمي دوزد
کنارم جغد حسرت ها نشسته با لبي خندان
شده ام پروانه زنداني ،نگاه او ميله زندان
ولي اين دل بيمار و اشفته هنوز از عشق ميگويد
هنوز هم در پي مرحم سراغ از واژه مي جويد
انقدر واژه ميگويم که باور باشدم هستم
هزاران شعر مستانه نويسم با دل مستم
خيال ديگر نمي بافم به جان اشک اين چشمم
به پيش اين جغد افسرده من امشب حيله بربستم

2/2/1387 :: 4:48 عصر
خانه
پارسي بلاگ
پست الکترونيک
شناسنامه
RSS

:: کل بازديدها ::
5577
:: بازديد امروز ::
2
:: بازديد ديروز ::
44
:: موضوعات وبلاگ ::
:: درباره خودم ::
:: لينک به وبلاگ ::
|
:: دوستان من ::
عارفانه ها و عاشقانه ها
:: وضعيت من در ياهو ::
:: اشتراک در خبرنامه ::
نام: | |
ايميل: | |
:: فهرست موضوعي يادداشت ها ::
حرفهاي پروانه اي[32]
درد دلهاي پروانه اي[26]
فصل اميد[4]
:: مطالب بايگاني شده ::
:: موسيقي وبلاگ ::