پروانه وار
86/12/13 :: 2:35 عصر
دارم میمیرم
امروز که تو رفتی دلم داره میمیره
واسه بودن باتو بازم بهونه میگیره
اخه عادت داره هر روز با صدای توپاشه
واسه ناز نگاهت اسیر دوتا چشات شه
میگه خونه باید هر روز پر از عطر تو باشه
اون صدای مهرونت همدم تنهاییاش شه
میگه بی تو دیگه اینجا اسیر تنهایی ام من
بدون عشوه چشمات راهی بیابونام من
امروز که تو رفتی دیگه چشمام بارونی نمیشن
به جز اون قاب عکست به چیزی خیره نمیشن
حالا که تو نیستی اینجا گلا باز پژمرده میشن
اخه عادت دارن هر روز واسه چشمای تو واشن
چکاوک خونه ما دیگه اوازی نداره
میدونم دلش گرفته، دیگه نای خوندن نداره
دیگه خورشید با با همه قدرت توی اسمون میتابه
اخه میدونه که رفتیخونه من تاره تاره
تو که نیستی دیگه بارون با ترانه هاش نمیاد
صدای قشنگ بلبل با نوا و ساز نمیاد
دیگه واژه هام تموم شد نمیتونم بنویسم
فقط اینو بگم که تا خورشید چشم براهتم عزیزم
86/12/13 :: 2:35 عصر
همیشه وقتی میومدی پیشم اونقدر احساساتی میشدم که حتی گاهی وقتا یادم میرفت بهت بگم سلام . اونقدر تو اون چشات غرق میشدم که وقتی با خنده هات بهم میگفت یعمو یادگار خوابی یا بیدار تازه به خودم میومدم .
وقتی بهم نگاه میکردی صدای قلبم تموم بدنمو به لرزه در میاورد نمیدونم چه حسی بود یه دلهره همراه با ارامش ، یه حس حس شادی همراه با نگرانی ،یه چیزی که هنوزم نفهمیدم چی بود.
همیشه ازم میپرسیدی چرا وقتی منومیبینی اینقدر میخندی ؟هیچ وقت نتونستم بهت دلیلشو بگم ولی حالا میخوام دلیلشو بگم .وقتی که تو پشمی انگار دارم تو اسمنو پرواز میکنم ، انگار دیگه تو دنیا هیچ چیزی نیست که بخواد منو بیشتر از این خوشحال کنه.
هنوزم هیچ چیز مثل اون لحظه های باتو بودن منو خوشحال نکرده . درسته دیگه من تو قلبت جایی ندارمو جامو یه نفر دیگه اشغال کرده ولی جای تو تو قلب من هر روز بیشتر میشه هر روزو هر روز.
یادته وقتی واسه اولین بارتو چه حالو هوایی بهت گفتم دوست دارم . هیچ وقت اون لحظه از ذهنم پاک نمیشه مثل یه فرشته جلو اینه داشتی خودتو تماشا میکردی بهم گفتی شکل من تو اینه چه جوریه وقتی این حرفو زدی یه حس اطمینانی بهم گفقت که الان بهترین فرصت برای گفتن راز دلته .بهت گفتم تو رو چه تو اینه شیشه ای ببینم چه با حس واقعی فقط میتونم بهت یه چیزو بگم، گفتی چی ؟گفتم اینکه خیلی دوستت دارم .
نفهمیدم که چرا تو اون لحظه سرتو انداختی پایین و حتی کوچکترین نگاهم به من نکردی . به خودم یه خورده جرات دادمو سرتو اوردم بالا وقتی قطره های اشکو تو صورتت دیدم بی اختیار منم گریم گرفت .
از اون روز به بعد هر وقت پیش هم بودیم دیگه تو اون حس غریبی قبلی رو با من کنار گذاشته بودی دیگه انگار واقعا توام با من یکی شده بودی دیگه وقتی بهت نگاه میکردم با گوشه چادر صورتتو نمیپوشوندی دیگه وقتی تو اون چشات غرق میشدم بهم نمیگفتی عمو یادگار خوابی یا بیدار .
اما اون لحظه ها چه زود تموم شد تو منو تنها گذاشتی و با یکی دیگه رفتی میدونم دیگه دوستم نداری اما میخوام یه چیزی رو بهت بگم گرچه میدونم شاید هیچ وقت این مطلبو نخونی میخواستم بهت بگم تو هنوزم برای من همونی با همه
بی وفاییت هنوزم مثل نگاه های اول دوستت دارم
86/12/13 :: 2:33 عصر
تقدیم به تو
توی باغچه دلم بذر عشق تو رو میکارم،اونو با اشک شوقم ابیاری میکنم ،
با محبت و وفا بزرگش میکنم ،با صدای قلبم بهش اهنگ و معنا میدم ، و اونو با بوسه ای به تو تقدیم میکنم
پروانه عاشق در چهار شنبه ?? فروردین ???? و ساعت 08:44
<>>
86/12/13 :: 2:32 عصر
تفاوت
یه روزی چشام میمرد ماسه بارونی شدن واسه تو
حالا چشام میگن ارزش یه قطره اشکم نداری
یه روزی قلبم فقط به خاطر تو میتپید
حالا قلبم میگه تو ارزش یه لحظه تپیدنم نداری
یه روزی میمردم واسه بودن با تو
حالا ارزش یه لحظه موندنم نداری
پروانه عاشق در چهار شنبه ?? فروردین ???? و ساعت 08:43 [+]
86/12/13 :: 2:30 عصر
امشب بازم دلم گرفته نمیدونم په جوری بگم یه احساسی دارم که نمیتونم درست اونو بگم یه بغضی تو گلو مه که نمیذاره صدام از ته دل بیرون بیاد و درد شو بگه هر چی سعی میکنم که یه جوری بغضو بشکنم
نمیتونم واسه همین دوباره بساط نوشتنو برپا میکنم و مثل مامانا که بچه هاشونو با یه شکلات اروم میکنن منم سر دلمو با نوشتن این حرفا و گذاشتنشون تو وبلاگ شیره میمالم راستی تاحالا شده که خودتونو گول بزنین و به خودتون امیدواری بیخودی بدین .
من که سالهاست دارم اینکارو میکنم وبه قول معروف دیگه تو تین کار استاد شدم . از خیلی وقتا پیش هر وقت یه اتفاقی میافتادو حس میکردم که باید یه نفر بیادو دلداریم بده ولی هیچکس به سراغم نمییومد به خوم میگفتم که بابا تو دیگه بزرگ شدی و خوت مشکلاتت خودت رو تحمل کنی و نباید مثل بجه کوچولوها که تا زمین میخورن میزنن زیر گریه و ماماناشونو صدا میزنن منتظر یه نفر باشی که بیاد و باهات احساس همدردی کته
از اون وقت تا الان من هیچ دردیو به هیچ کس نگفتم واطرافیامم هیچ توجهی بهم نداشتن .نتیجشم این بود که من نمیتونم با هیچ کس احساس همدردی یا یا احساس شادی مشترک کنم . نه اینکه نفهمم که طرف مقابلم چه احساسی داره نه خوب میفهمم وقتی دل یه ادم میشکنه چه حالی میشه یا وقتی از ته دل احساس شادی میکنه چه حالتی پیدا میکنه . مشکل من اینه که چون همیشه تنها بودم و تموم دردامو پیش خودم نگه داشتم و هیچ همدلو همرازی نداشتم نمیتونم درست احساس خودمو انتقال بدم خیلی دوست دارم تو غمای یه نفر شریک باشم و بهش بگم که منماحساس تورو درک میکنم اما هر کاری میکنم که خودمو نزذیک کنم نمیتونم .
اما حالا یه نفر اومده که احساس میکنم میتونم تمام دردایی رو که تا حالا تو دلم داشتمو به هیچ کس نگفتم بدون اینکه به خودم فشار بیارم که از چه راهی واز کلمه ای استفاده کنم به زبون بیارم و تا میتونم روی شونهاش اشک بریزم و خودمو خالی کنم .
اره احساس میکنم که بین منو اون حتی یه پرده نازک هم وجود نداره که منو اش دور نگه داره میکنم وقتی میاد وقتی نگام به صورتش میفته وقتی با اون چشماش منو نگاه میکنه انگار دارن تمام ستاره های اسمونو به من میدن وقتی صدای قاه قاه خنده هاش به گوشم میرسه فکر میکنم همه خوشیای دنیا مال منه یه حس ارامشی وجودمو پر میکنه که با هزار تا دلداری و قربون صدقه بوجود نمیاد .
یه حس امنیت ، یه احس صمیمت ودوستی ، احساس اینکه منم وجود دارم ومیتونم به نفر احساس محبت وعلاقه کنم و از ته دل بهش بگم دوستش دارم .
اره امشبم دلم میخواد دلم پر از اون حس لطیف باشه ولی اونی که میتونه اونو بوجود بیاره کنارم نیست واسه همین دوباره هوام ابری میشه ویه بغضی گلومو پر میکنه
دلم میخواد گریه کنم اما نمیتونم ...
86/12/13 :: 2:23 عصر
چشام فقط میخواد تورو ببینه
گوشام فقط میخوان صدای تورو بشنون
دستام فقط میخوان تورو نوازش کنن
اشکام فقط میخوان واسه تو بریزن
پاهام فقط میخوان با تو راه برن
نفسام فقط میخوان واسه تو در بیان
قلبم میخواد فقط واسه تو بزنه
پس بیا تا با تمتام وجود تو را احساس کنم
86/12/13 :: 2:22 عصر
اول به نام خدا ی عشق
دوم، سلام به همه بندگان عشق
سوم،حرف دل:
نوبت به حرف دل که میرسه اونقده سعی میکنی که حرف دلتو به زبون بیاری اما بازم اخرش کم میاری و سکوت روی لبات خونه میکنه . اخه من که این همه حرف تو دلم دارم چرا نمیتونم اونو به زبون بیارم ... چرا هر وقت نوبت حرف دل میرسه باز زبونت کلید قفل سکوتشو گم میکنه و نمیتونه اونو باز بکنه .
اخه مگه میشه ادم یه عالمه حرف تو دلش باشه ونتونه بگه . وقتی خوب به این مسئله فکر مینکنم تا ببینم چرا همیشه هاله سکوت رو لبامه و نمیخوام کسی رو مهمون سفره دلم بکنم تازه یاد اولین باری میفتم که احساس میکردم باید دردمو به یه کسی بگم هی با خودم کلنجار رفتم تا ببینم کی واسه این کار مناسب تره بالاخره تصمیم گرفتم اونو به کسی بگم که احساس میکردم درکم میکنه و باهام احساس همدردی میکنه . اما بعد از گفتن اون موضوع و واکنشی که ازون دیدم تازه فهمیدم من چقدر تنهام و اطرافیام چقدر ازم فاصله دارن واسه همین دیگه تصمیم گرفتم هیچ وقت حرف دلمو به کسی نگم حتی اونایی که فکر مینکم خیلی به من نزدیکن ومنو میفهمن.
از اون وقت تا الان همیشه همه چیزو تو خودم خالی کردم . بعد از مدتی با این تنهایی کنار اومدم و همیشه هر دردی داشتم فقط وفقط تو دل خودم بوده وبس .
واسه همینم هر وقت که نوبت حرف دل میرسه زبونم نمیخواد پرده کهنه سکوتشو پاره کنه واین روزه طولانی رو به افطار برسونه.
اره من همیشه یاد گرفتم تنها ببینم، تنها بشنوم ، تنها خیال کنم ، تنها بخندم ، تنها گریه کنم و...
اما حالا می خوام این سنت رو زیر پا بذارم و تا جایی که بتونم به بلندی صدها فریاد به اونی که دو ستش دارم بگم دوستت دارم دوست دارم دوست دارم . احساس کنم که منم میتونم خودمو ازبند تنهایی نجات بدمو بتونم از بین ببرم و بال و پر دلمو واسه پرواز باز کنم .
گاهی وقتا فکر میکنم اگه منم مثل بقیه یه خواهر داشتم چه خوب میشدمیتونستم سرمو بذارم رو پاهاشو تا می تونستم اشک بریزمو درد دمو بهش بگم ولی ...
الانم تنها دلخوشیم اینه که هر شب میامو چند خطی مینویسم حداقل اینجوری چند نفر اینارو میخوننو نظری میدن ومنم احساس تنهایی کمتری میکنم .
خانه
پارسی بلاگ
پست الکترونیک
شناسنامه
RSS
:: کل بازدیدها ::
166240
:: بازدید امروز ::
4
:: بازدید دیروز ::
14
:: پیوندهای روزانه::
:: درباره خودم ::
:: لینک به وبلاگ ::
![]() |
:: دوستان من ::
عاشق آسمونی:: وضعیت من در یاهو ::
:: اشتراک در خبرنامه ::
:: فهرست موضوعی یادداشت ها ::
حرفهای پروانه ای[32] . درد دلهای پروانه ای[26] . فصل امید[4] .
:: مطالب بایگانی شده ::
آرشیو میهن بلاگ
تابستان 1387
بهار 1387
زمستان 1386
بهار 1388
تا قبل شهریور 1389
:: موسیقی وبلاگ ::