پروانه وار
86/12/13 :: 7:29 عصر
میخوام به یاد قدیم ندیما دوباره سرمو رو سینت بذارمو مثل یه ابر بارونی گریه کنم .
میخوام به یاد اون روزایی که با هر اخم کوچکم ،لبای مهربونت جوونه عشقشو رو گونه هام میکاشت یه بهونه گیری کوچولو راه بندازم تا شاید تو خیالم نوازش لبای گرمتو رو گونه هام احساس کنم .
میخوام بازم به چشمام یه سرمه مستانه ای بکشم ، تا شاید توی سیاهیشون وجود تشنه و غرق شده تورو دوباره به زنجیر بکشم و ایندفعه تو رو تا ابد زندونی خودم بکنم .
میخوام از لابه لای دست نوشته خرچنگ قورباغه ایم یه شعری رو بخونم که با نوای اون تو رو به هر طرف که خواستم بکشونم .
اخ پروانه تو چه ادم خیال بافی هستی ، اخه مگه میشه کسی رو که موقع رفتن حتی یه خداحافظی خشک وخالیم ازت نکرد دوباره مثل یه عروسک خیمه شب بازی نخای وجودشو تو دستات بگیری ؟؟؟
نه دختر نمیشه بهتره بازم نوشته های خط خطیتو بندازی تو سطل اشغال اخه مثل اون خیالبافیات سرد و بی منطقن .
راستی میخوام از شما بپرسم مگه میشه کسی رو که حتی باهات خداحافظیم نکرد دوباره اسیر خودت بکنی ها؟؟؟!!!
86/12/13 :: 7:28 عصر
86/12/13 :: 2:37 عصر
بازم داره تولدم نزدیک میشه ولی امسال دیگه کسی نیست که برام تولد بگیره .هر سال روز تولدم بای ه اشتیاق خاصی میومدم خونه می دونستم تو خونه چه خبره مطمئن بودم هیچ وقت تولدم یادت نمیره . با این که میدونستم منتظرمی و میخوای غافلگیرم کنی ولی بازم تا درو باز میکردم بیشتر از همیشه غافلگیر میشدم .
اما امسال دیگه کسی نیست که غافلگیرم کنه ،دیگه کسی نیست که ازش گل سرخ هدیه بگیرم دیگه کسی نیست که بهم بگه عزیزم تولدت مبارک .
امسال برخلاف سالهای دیگه کیک تولدم شمع های روشن نداره اخه فقط دوست دارم شمعهای کیک تولدمو تو برام روشن کنی . امسال دیگه با ذوق و شوق همیشگی نمیام خونه چون میدونم تو نیستی که بخوای غافلگیرم کنی .
پس ذار امسال جشن تولدمو اینجوری بگیرم . یه کیک که توش هیچ شمعی روشن نیست ،یه شاخه گل سرخ که شاخه هاش دونه دونه پر پر شده ،یه لباس سیاه واسه اینکه بدونی فقط واسه تو لباس سفید تولد میپوشم . امسال دیگه از حرفای عاشقانه و زمزمه دوستت دارم خبری نیست دیگه از تولد معنی تازه شدنو نمیفهمم ، امسال میخوام از تولد ترانه رفتنو بسازم امسال میخوام جشن تولدمو .........
86/12/13 :: 2:30 عصر
امشب بازم دلم گرفته نمیدونم په جوری بگم یه احساسی دارم که نمیتونم درست اونو بگم یه بغضی تو گلو مه که نمیذاره صدام از ته دل بیرون بیاد و درد شو بگه هر چی سعی میکنم که یه جوری بغضو بشکنم
نمیتونم واسه همین دوباره بساط نوشتنو برپا میکنم و مثل مامانا که بچه هاشونو با یه شکلات اروم میکنن منم سر دلمو با نوشتن این حرفا و گذاشتنشون تو وبلاگ شیره میمالم راستی تاحالا شده که خودتونو گول بزنین و به خودتون امیدواری بیخودی بدین .
من که سالهاست دارم اینکارو میکنم وبه قول معروف دیگه تو تین کار استاد شدم . از خیلی وقتا پیش هر وقت یه اتفاقی میافتادو حس میکردم که باید یه نفر بیادو دلداریم بده ولی هیچکس به سراغم نمییومد به خوم میگفتم که بابا تو دیگه بزرگ شدی و خوت مشکلاتت خودت رو تحمل کنی و نباید مثل بجه کوچولوها که تا زمین میخورن میزنن زیر گریه و ماماناشونو صدا میزنن منتظر یه نفر باشی که بیاد و باهات احساس همدردی کته
از اون وقت تا الان من هیچ دردیو به هیچ کس نگفتم واطرافیامم هیچ توجهی بهم نداشتن .نتیجشم این بود که من نمیتونم با هیچ کس احساس همدردی یا یا احساس شادی مشترک کنم . نه اینکه نفهمم که طرف مقابلم چه احساسی داره نه خوب میفهمم وقتی دل یه ادم میشکنه چه حالی میشه یا وقتی از ته دل احساس شادی میکنه چه حالتی پیدا میکنه . مشکل من اینه که چون همیشه تنها بودم و تموم دردامو پیش خودم نگه داشتم و هیچ همدلو همرازی نداشتم نمیتونم درست احساس خودمو انتقال بدم خیلی دوست دارم تو غمای یه نفر شریک باشم و بهش بگم که منماحساس تورو درک میکنم اما هر کاری میکنم که خودمو نزذیک کنم نمیتونم .
اما حالا یه نفر اومده که احساس میکنم میتونم تمام دردایی رو که تا حالا تو دلم داشتمو به هیچ کس نگفتم بدون اینکه به خودم فشار بیارم که از چه راهی واز کلمه ای استفاده کنم به زبون بیارم و تا میتونم روی شونهاش اشک بریزم و خودمو خالی کنم .
اره احساس میکنم که بین منو اون حتی یه پرده نازک هم وجود نداره که منو اش دور نگه داره میکنم وقتی میاد وقتی نگام به صورتش میفته وقتی با اون چشماش منو نگاه میکنه انگار دارن تمام ستاره های اسمونو به من میدن وقتی صدای قاه قاه خنده هاش به گوشم میرسه فکر میکنم همه خوشیای دنیا مال منه یه حس ارامشی وجودمو پر میکنه که با هزار تا دلداری و قربون صدقه بوجود نمیاد .
یه حس امنیت ، یه احس صمیمت ودوستی ، احساس اینکه منم وجود دارم ومیتونم به نفر احساس محبت وعلاقه کنم و از ته دل بهش بگم دوستش دارم .
اره امشبم دلم میخواد دلم پر از اون حس لطیف باشه ولی اونی که میتونه اونو بوجود بیاره کنارم نیست واسه همین دوباره هوام ابری میشه ویه بغضی گلومو پر میکنه
دلم میخواد گریه کنم اما نمیتونم ...
86/12/13 :: 2:22 عصر
اول به نام خدا ی عشق
دوم، سلام به همه بندگان عشق
سوم،حرف دل:
نوبت به حرف دل که میرسه اونقده سعی میکنی که حرف دلتو به زبون بیاری اما بازم اخرش کم میاری و سکوت روی لبات خونه میکنه . اخه من که این همه حرف تو دلم دارم چرا نمیتونم اونو به زبون بیارم ... چرا هر وقت نوبت حرف دل میرسه باز زبونت کلید قفل سکوتشو گم میکنه و نمیتونه اونو باز بکنه .
اخه مگه میشه ادم یه عالمه حرف تو دلش باشه ونتونه بگه . وقتی خوب به این مسئله فکر مینکنم تا ببینم چرا همیشه هاله سکوت رو لبامه و نمیخوام کسی رو مهمون سفره دلم بکنم تازه یاد اولین باری میفتم که احساس میکردم باید دردمو به یه کسی بگم هی با خودم کلنجار رفتم تا ببینم کی واسه این کار مناسب تره بالاخره تصمیم گرفتم اونو به کسی بگم که احساس میکردم درکم میکنه و باهام احساس همدردی میکنه . اما بعد از گفتن اون موضوع و واکنشی که ازون دیدم تازه فهمیدم من چقدر تنهام و اطرافیام چقدر ازم فاصله دارن واسه همین دیگه تصمیم گرفتم هیچ وقت حرف دلمو به کسی نگم حتی اونایی که فکر مینکم خیلی به من نزدیکن ومنو میفهمن.
از اون وقت تا الان همیشه همه چیزو تو خودم خالی کردم . بعد از مدتی با این تنهایی کنار اومدم و همیشه هر دردی داشتم فقط وفقط تو دل خودم بوده وبس .
واسه همینم هر وقت که نوبت حرف دل میرسه زبونم نمیخواد پرده کهنه سکوتشو پاره کنه واین روزه طولانی رو به افطار برسونه.
اره من همیشه یاد گرفتم تنها ببینم، تنها بشنوم ، تنها خیال کنم ، تنها بخندم ، تنها گریه کنم و...
اما حالا می خوام این سنت رو زیر پا بذارم و تا جایی که بتونم به بلندی صدها فریاد به اونی که دو ستش دارم بگم دوستت دارم دوست دارم دوست دارم . احساس کنم که منم میتونم خودمو ازبند تنهایی نجات بدمو بتونم از بین ببرم و بال و پر دلمو واسه پرواز باز کنم .
گاهی وقتا فکر میکنم اگه منم مثل بقیه یه خواهر داشتم چه خوب میشدمیتونستم سرمو بذارم رو پاهاشو تا می تونستم اشک بریزمو درد دمو بهش بگم ولی ...
الانم تنها دلخوشیم اینه که هر شب میامو چند خطی مینویسم حداقل اینجوری چند نفر اینارو میخوننو نظری میدن ومنم احساس تنهایی کمتری میکنم .
خانه
پارسی بلاگ
پست الکترونیک
شناسنامه
RSS
:: کل بازدیدها ::
166229
:: بازدید امروز ::
7
:: بازدید دیروز ::
28
:: پیوندهای روزانه::
:: درباره خودم ::
:: لینک به وبلاگ ::
![]() |
:: دوستان من ::
عاشق آسمونی:: وضعیت من در یاهو ::
:: اشتراک در خبرنامه ::
:: فهرست موضوعی یادداشت ها ::
حرفهای پروانه ای[32] . درد دلهای پروانه ای[26] . فصل امید[4] .
:: مطالب بایگانی شده ::
آرشیو میهن بلاگ
تابستان 1387
بهار 1387
زمستان 1386
بهار 1388
تا قبل شهریور 1389
:: موسیقی وبلاگ ::